رضا قليخان هدايت
809
مجمع الفصحاء ( فارسي )
جهان از چادر سيماب بافد دشت را مفرش * هوا از خوردهء كافور سازد كوه را خرمن اگر در دست اين بودى ز بيم صولت سرما * و گر مقدور آن گشتى ز سهم سطوت بهمن نعايموار ماهى را از اخگر آمدى طعمه * سمندروار مرغابى ز آتش ساختى مسكن نباشد ممتنع در آرزوى صحبت آتش * كه سوزد طلق چون گوگرد و سازد آب با روغن عجب نبود درين هنگام كاب گونهء نارى * ببندد در مسام لعل چون خون دل روين نيفتد بر سر حراقه الا خوردههاى يخ * اگر در تاب خورشيد آزمايى سنگ با آهن گر آرد بر عدم يك روز ناگه تاختن صرصر * ز خوفش اهل جنت را به دوزخ در شود مأمن ز تاب صاعقه بر كوه سنگ صلب را بينى * چنان كز هيبت مخدوم باشد خاطر دشمن جهان فضل عز الدّين كه از شوق ثناى او * براندازد عطارد جيب و درد لوح پيراهن ضمير مرد معنىدان ز فيض دست دربارش * چو ابر از گوهر ژاله به لؤلؤ گردد آبستن كمينه بندهء درگاه عالى ذو الفقار آمد * كه يا بى در ازاى طبع او هر برق را كودن ازين نيلوفرى طارم سرافكندست چون نرگس * اگرچه در ثنايت دهزبان افتاده چون سوسن